توی این چند ماه اخیر مدام درحرکت بودم .درسته که ناچار بودم اما همون سفرها
کمک زیادی به بهتر شدن روحیه م کرد. دلم سکون میخواد.خسته ام از رفتن.
و گاهی لبریز میشم از دلخوشی های کوچک زندگی و این یعنی که دارم به خودم برمی گردم .
هیچ چیز دلنشین تر از دریافتن لحظه هانیست.
به عینه ببینمش.
وه که چه شیرینه ...

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!
دارم کم کم این فیلم را باور می کنم
و این سیاهی لشکر عظیم
عجیب خوب بازی می کنند.
در خیابان ها
کافه ها
کوچه ها
هی جا عوض می کنند و
همین که سر برگردانم
صحنه ی بعدی را آماده کرده اند
از لابلای فصل های نمایش
بیرونم بکش
برفی بر پیراهنم نشانده اند
که آب نمی شود
از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم
نشد!
و این آدم برفیِ درون
که هی اسکلت صدایش می کنند
عمق زمستان است در من
..
اصلا
از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!
از پروژکتورهای روز و شب
از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!
دریا را تا می کنم
می گذارم زیر سرم
زل می زنم
به مقوای سیاه چسبیده به آسمان
و با نوار جیرجیرک به خواب می روم
نوار را که برگردانند
خروس می خواند.
..
از توی کمد هم شده پیدایم کن!
می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند
یا گلوله ای در سرم شلیک
و بعد بگویند:
" خُب،
نقشت این بود"
از : گروس عبدالملکیان
دلم هوای نوشتن کرد...
این یک ماه به اندازه ی چند ماه برام طول کشید.وقتی رسیدم به چهاردهم و به یک ماه حس غریبی داشتم .تمام طول این مدت این همه روز و ساعت و دقیقه فقط یک ماه ؟
خداروشکر که که این سفرهای نا خواسته برام پیش اومد تا از اون حال و هوا بیرون بیام.یادمه قبل از حرکتم باا خودم فکر میکردم که وقتی میرسم به شهری که همه ی خاطره هام در اون بوده چه حسی خواهم داشت واین اشکم بود که بدون اجازه از چشمهام سرازیر میشد و سرم رو بالا میگرفتم تا نتونه بباره که اگر بباره بسختی بند میاد.
وقتی استادم گفت که باید برم به ر ا م س ر ..به محض شنیدن این کلمه گریه بود که سرازیر شد.
رفتم..رفتم به شهر ی خاطرات کوتاهم دراون شکل گرفت.
وقتی رسیدمم ناخودآگاه حسی از خشم و عصبانیت که به سراغم اومد که قبل از اون چنین حسی رو نداشتم.
با همه ی وجودم متنفر بودم از از همه ی آدمای اون شهر خیابونهاش درختهاش حتی کوه و دریاش .از همه چیز..وقتی کارم رو انجام دادم موقع برگشت یکهو بغضم ترکید وخشم با دلتنگی درآمیخت .
...
بهش فکر نمی کنم . اما هر ازگاهی دلتنگ میشم.اگر بهش فکر کنم این سیل افکار و خاطراته که به ذهنم هجوم میاره و امونم و میبره. سفراصفهان و شلوغی اطرافم بهم کمک کرد تا بتونم فکرم رو به سمتی که میخوام هدایت کنم در بیشتر لحظات.
شاید این خواست خدا بود و به صلاح من.میدونم که با توجه به روحیه م کنار اومدن با مشکلی که وجود داشت خیلی سخت بود.اینو در توان خودم نمیدیدم که بخوام با این موضوع کنار بیام.
حتی اون روزها هم این رو خوب میدونستم .همیشه یه احساس خاص مثل سرگشتگی با من بود.
خدارو شکر میکنم .درسته که برام خیلی سخت بود.درسته که خاطراتش بجامونده.درسته که گاهی دلتنگ میشم.وشاید در آینده هم دلتنگ بشم. اما خوش حالم.
خوشحالم که این اتفاق افتاد...حتی اگر دلتنگی با من بمونه دیگه هرگز اون رو به حریم خودم نمی پذیرم.حتی اگر یادو خاطره ش همیشه با من باشه .
خدای خوب من میدونم که همیشه با منی.
دوستت دارم.
نمی خوام روزهای زیبای جوونیمو که دیگه بر نمی گرده با یه مهر از حسرت به تلخی و
افسوس تبدیل کنم.
نه.
به زندگی سلامی دوباره خواهم داد.
سبز خواهم شد.
جوانه خواهم زد .
و شور زندگی را با همه ی وجودم دوباره احساس خواهم کرد.
همین حالا.
این متن رو در سایتی خواندم.. در اینجا می نویسم تا اگر یادم رفت بخاطرم آورد که خوشبختی در درون ماست .
سالها جدال من با خودم نتیجه اش چنین شد.به آنچه دچار شدم که از آن درگریز بودم.
نمی دانم آینده چه خواهد شد و چقدر این احساس در من خواهد ماند .
شاید بماند ، تا همیشه ،وشاید هم نه . گذر زمان بهترین تسکین درد است آری فقط چون
مسکنی دردت را آرام تر میکند اما علت همیشه باقیست . از ای کاش ها و حسرت ها همیشه
بیزارم.
مثل خوره تمام روح را می خورند .نمی خواهم وقتی که مثلا 50 سال دارم ،
حسرت کارها ی ناکرده و کرده،حرفهای ناگفته و گفته ،برایم بماند .
نمی خواهم بعدها در گذشته زندگی کنم .گذشته ای که همین الان در آنم .
همیشه همینطور بوده.از هر چه در گریز باشی،آنقدر تعقیبت می کند تا بالاخره
ناغافل جلویت سبز شود و نفست را بند آورد .
ترس از حسرت .
با خود میگفتم چگونه می شود که با یکی زیست و با یاد دیگری زنده بود.
همیشه در عجب از چنین کسانی بودم و اینکه چه دردی می کشند. چه می دانستم.
چه میدانستم روزی این حسرت لعنتی از من پیشی خواهد گرفت و حیرانم خواهد کرد ....
فرصت باقیست .
خدای خوب من ، او را آرزو نمی کنم .که گر با آرزوی من باز گردد پشیزی نزد من نمی ارزد ،
مگر آنکه با دل خویش باز آید.
و یا اینکه، تا فرصت باقیست بفهمانی ام آنچه می خواهم از او بدانم .
نه باور نمي کنم .
باور نمي کنم که مرا درميانه ي را ه جاگذاشته باشي .
تويي که هميشه از بي نهايت مي گفتي.
درخود تنيده اي ...
چه در خود تنيدني ... چگونه ميشود که دل را ناديده انگاشت.
چگونه ميشود که دوست داشت و رفت.
نه.
نمي شود.
چگونه باور کنم که دوستم نداشتي ..شايد فراتر از اين..
شايد...با من بودي و دلت بي من
شايد ... نه تو هميشه از تعهد مي گفتي
خداي من
مبادا چشمان ديگري اکنون چشمان نازنينم را پرستش کند
مبادا نازنينم دست به دست ديگري سايد
مباداآرامش ابدي صدايش مرهم دل ديگري باشد
مبادا..
